مــــی آئیــــــــــــــــــــــــــــــــد گــــــــــــــردهــــــمـــــــــــــــــــایــــــــــی؟
پـــنـــــج شـــنبه یا جــمــعــهی هفتــهی بعد، یعنی 28 یا 29 اردیبهشت
برچسبها: گردهمایی
اول از همه منم به نوبه خودم عید رو تبریک می گم.
بعضی موقع حس هیچی نیست.
تو محل کارت پای کامپیوتر نشستی و اینجا همه کاره ای و هیچ کاری هم نیست .
همه جارو سکوت گرفته و باد جنوبی با سرعت تقریبا 30 نات پرچم ها و درختان و شعله مشعل های پالایشگاه رو همسو کرده . PORT برای کشتی های نفتکش و یدک کشها بازه ولی اگه جهت باد تغییر کنه PORT هم CLOSE میشه و ما می مونیم و هوزمون.
فکرشو بکن برای اینکه خودشون فلنگ رو ببندند افتخار سرشیفت بودن رو به ما عطا کردن تا دلمون رو حسابی خوش کرده باشن و ما هم مراتب جنبه خودمان را به همگان نشان می دهیم و هی به چند نفری که باقی موندن دستور می دهیم و مدیریت صحیح رو به همگان نشان می دهیم.
ولی در کل چون اوضاع اینجا اوضاع عیدو شادباشه شیوه مدیریت باز بیشتر جواب میده یعنی ملت تا جایی که راه داشته باشن آزادند تا حدی که ملت توی اتاق کنفرانس سینما راه انداختن و حتی پولامونم روی هم گذاشتیم و وسایل پذیرایی عید رو روی میز جلسات فراهم کردیم.
پیشاپیش سال نو را به همه شما شادباش می گویم.امیدوارم روزگارتان خوب و خوش باشد.
علی
دلم می خواست یک جایی بود و یک بهانه ای بود برای دور هم جمع شدن و از هم اطلاع پیدا کردن، اطالع از اینکه کسی ازدواج کرده، کسی از ایران رفته، کسی به ایران برگشته، کسی بچه دار شده، کسی کمک می خواهد، کسی ... هر چی، می خواستم از حال و روز هم مطلع باشیم، می خواستم فناوری در اختیارمان باشد، می خواستم آن دوستی صادقانه ادامه پیدا کند، می خواستم ... خودتان هم می دانید چه می خواستم، یک زمانی که علی مدیریت را بر عهده گرفت، فوق العاده کار کرد، می دانستیم یک نفر مدیر است و می دانستیم دارد کارهایی می کند و اتفاق افتاد، اعضای وبلونه بیشتر شدند و مطالب متنوع تر و خبرها بیشتر، بعد علی ناگهان رفت، رفت تا به ما بگوید (شاید البته) کم کاری کرده ایم، با ذوق کاری کرد و ما ... و من ... از آن به بعد وبلونه باقی ماند، کی فکر می کرد که روزی مثلاً جناب مستطاب حسینی در آن مطلب بنویسد؟ یا دوستان دیگر.
وبلونه را هنوز دوست دارم، هنوز هر کاری بکنیم و هر گشتی در اینترنت بزنیم، باز خانه ی اصلی ما وبلونه است، همیشه نیم نگاهی به آن داریم، من هم می خواستم مثل علی ترک کنم، بروم، اما کجا و چرا؟ از دست خودم طغیان می کردم و اول از همه هم به خودم ضربه می زدم، گرفتاری هایم زیاد شده، خودم هم می دانم بهانه ی بدی است، سرباز بودم و وبلونه را آب دیت می کردم، غمگین بودم و وبلونه ... چه می گویم؟ نمی دانم، تنها به این فکر می کردم که می خواهم باز ببینم که وبلونه دارد نفس می کشد و ما دور آن هستیم، خانواده ی وبلونه ای ما خوب است، من همه ی اعضایش را دوست دارم، گردهمایی های بی برنامه و وقت و بی وقتش را دوست دارم و من همه ی دوستانم را دوست دارم.
پی نوشت: با ثمین تماس گرفتم و گفتم که باید برای وبلونه یک فکری کرد، مثلا اینکه به نویسنده ها بگوییم که در زمان های مشخص مطالبشان را در وبلاگ قرار دهند و یا بخش اخبار مربوط به فیزیک و فارغالتحصیلان فیزیک قرار دهیم، در دورنما چیز هایی مشخص است، برای این گروه هم باید مراقبی گذاشت، مثل وقتی که علی بود، ارتباطات حرف اول را می زند، دلم می خواست به همه پیشنهاداتی بدهم در مورد اینکه از یک وبلاگ دسته جمعی هر چه می خواهند بگویند، در کنار هم بودن را دوست دارم، در کنار شما بودن چیز دیگری است، چه کسی یادش می آید که این جمله را کجا شنیدنیم:
نو بادی ایز پرفکت؟
برچسبها: یادداشت
برگرفته از وبلاگ شخصی حسین قربانی
برچسبها: بله دیگه

